درون بکرومز، زمان مانند دنیای واقعی جریان ندارد. اگر ساعتی وجود داشته باشد، بیمنطق میچرخد. برخی کاوشگران میگویند تنها چند ساعت پرسه زدهاند، اما ساعتشان نشان میدهد روزها گذشته است. دیگران قسم میخورند ماهها گرفتار بودهاند، اما وقتی بیرون میآیند، درمییابند که بیرون حتی یک لحظه هم نگذشته است. چراغهای فلورسنت، هر حس از روز و شب را پاک میکنند و تنها «حالِ جاودانه» باقی میماند. حافظه در این بیزمانی شروع به فرسایش میکند. یادت میرود از کجا آمدهای، یا چرا اصلاً در حال جستجو بودی. حتی افکارت شروع به تکرار میکنند، جملات و تصاویر در ذهنت مانند پژواکی میان دیوارهای زرد بیانتها میچرخند. این ناپایداری زمان و حافظه، بکرومز را به هزارتویی روانی تبدیل میکند، نه فقط فیزیکی. برخی روایتها از کاوشگرانی میگویند که نسخههایی دیگر از خود را ملاقات کردهاند — شاید حاصل ادراک تحریفشده، یا شاید نشانهای از تا شدن زمان بر خودش. وقتی مرز میان گذشته و آینده از میان میرود، ذهن برای پر کردن خلأ، خاطرات دروغین و توهم میسازد. در بکرومز، زمان خطی نیست؛ تلهای است که خود را تکرار میکند و کسانی را میبلعد که میکوشند آن را بفهمند.
قسمت اول