بکرومز مرزی عجیب میان آشنا و ناشناخته است. گفته میشود زمانی ظاهر میشود که کسی بهطور تصادفی از واقعیت بیرون میلغزد؛ شاید با عبور از دری اشتباه، جا گذاشتن یک پله، یا قدم زدن بیش از حد در یک راهروی خالی. در نگاه اول محیط بیخطر بهنظر میرسد: دیوارهای زرد ساده، چراغهای فلورسنتی که مدام وزوز میکنند و فرشهای نمزدهای که تا بینهایت کشیده شدهاند. اما هرچه بیشتر در آن بمانی، همهچیز نادرستتر و ترسناکتر میشود. بوی کپک در هوا میپیچد، صدای چراغها آزاردهنده میشود و راهروهای تکراری در مسیرهایی غیرممکن پیچوخم پیدا میکنند. هیچ پنجرهای وجود ندارد که زمان روز را نشان دهد و هیچ دری نیست که دوباره به جهان بیرون باز شود. برخی از کاوشگران میگویند خاطراتشان شروع به محو شدن میکند، گویی این اتاقها در حال پاک کردن هویتشان هستند. دیگران قسم میخورند که صدای قدمها، نجواها یا صداهای مکانیکی دوردست را شنیدهاند، اما هرگز منبعی برای آنها پیدا نکردهاند. وحشت واقعی نه در آن چیزی است که دیده میشود، بلکه در سکوت سنگین میان هر صداست؛ سکوتی که القا میکند چیزی در حال تماشای توست. بکرومز جایی نیست که باید دیده شود، و وقتی به آن قدم بگذاری، شاید دیگر هیچوقت نتوانی واقعیت را دوباره بازیابی کنی. این آغاز است؛ آستانهای به دنیای بیپایان فضاها، جایی که خودِ واقعیت بیثبات بهنظر میرسد.
قسمت دوم